شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و دوم :
آن روز از صبح بی حوصله بودم .
دردهایی ریز و گذرا کلافه ام کرد.شهاب هم ظهر نیامد. بعد از ظهر دیگر طاقت ماندن نداشتم .دلم از صبح بد جوری هوای مامان را کرده بود.برای اینکه در ساختمان دیوانه نشوم، شال و کلاه کردم و وارد حیاط شدم .هوای سرد و خشکی بود !کمی میان باغچه های لُخت و به خواب رفته راه رفتم، سپس روی یکی از صندلی های ایوان نشستم. درد تیزی پهلوهایم را گرفت و گذشت. دستی روی شکمم کشی
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
متشکرم عزیزم ❤️
۱ ماه پیشمیم
1یعنی داره دنیا میاد،پس چرا ما هنوز نمی دونیم پسره یا دختر،حتی لباساشم سلز و سفید،چرا مرموزش کردید 😮🙏🏻
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
مرموز نیست زیاد 😂
۱ ماه پیشمریم
2بدو بیا وقتشه😊😊
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
❤️🥰
۱ ماه پیشمهین
2خدای من چه لحظه ی حساسی پارت تموم شد
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱ ماه پیش,هانا
3عالی. کاش امروزم پارت هدیه می دادید
۱ ماه پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

یک دوست
3چه قشنگ داره هم محبت همراه با غرور یه مرد و به تصویر می کشه داستان قلمتون مانا عزیز حال آدم خوب میشه با این محبت های زیرپوستی شهاب و درک بالاو صبر خیلی عالیه عروس گلمون